تبليغاتX
ImageHost.org یادداشت‌های کریم

1. شایعه در مقام تولید، شیوع و پذیرش به چه عواملی وابسته است؟
به نظر من مهم‌ترین عاملِ این‌هرسه، عدمِ شفافیت است. جایی که خبر نیست یا مرجع رسمی و معتبر خبر نیست یا اعتماد به خبر نیست یا توثق اخبار به هر دلیل با خدشه‌هایی مواجه است، شایعه هم بیشتر تولید می‌شود، هم بیشتر پخش می‌شود و هم راحت‌تر مورد پذیرش قرار می‌گیرد.

2. چه کسانی از پراکنده شدن شایعه متضرر می‌شوند؟
با فرضِ اینکه شایعه معمولاً چیز خوبی نیست (یعنی کمتر در مورد موارد خوب شایعه مطرح می‌شود)، من فکر می‌کنم کسانی که شایعه در مورد آنها گفته می‌شود بیش از همه متضرر می‌شوند در شایعه‌ها.

3. شایعه غالباً در مورد چه چیزها و چه کسانی ساخته می‌شود؟
تصور می‌کنم در مورد آن چیزهایی که مردم (منظور از مردم، شایعه‌پراکنان اعم از سازندگان و توسعه‌دهندگانِ خودآگاه و ناخودآگاه است.) آن را خـوش ندارند شایعه ساخته می‌شود؛ خواه این «خـوش نداشتن» منطقی باشد یا غیرمنطقی. مثلاً عموم مردم اگر حتی حسادت بورزند به کسی، این وسط چیزی را خـوش‌ندارند‌ و این کافی است که آن کس سوژه‌ای باشد برای یک شایعه. یا مردم اگر فرضاً از بی‌نمازی بیزار باشند، این کافی است که حتی در مورد خصلت دیگری از فردِ بی‌نماز شایعه‌ای ساختـه و پـخش و پـذیـرفته شود! مثال از این دست زیـاد می‌شود زد.

خدا نکند کسی که موجبات عدم شفافیت را فراهم آورده همان کسی باشد که مردم خصیصه‌ای از او را خوش ندارند. (یا حتی «خدا نکند عدم شفافیت آن چیزی باشد که مردم آن را خوش ندارند!») آن وقت آن کس که از شایعه متضرر می‌شود، دو چندان می‌سوزد. تو انگاری هیزم جمع می‌کند برای نعش در حال سوختنِ خودش!

پ ن: می‌شود مگر؟!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 23:0  توسط کریم  | 

درد می‌کند بدجور.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 19:57  توسط کریم  | 

«اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنیم كه رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می آیند ... هیچ یك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمدشاه سلطان باشد؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یك ملتی بوده، یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته؛ ولی او اختیار ماها را نداشته است كه یك سلطانی را بر ما مسلط كند.

ما فرض می‌كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد به اختیار مردم بود ... چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؟ ... هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می‌توانند سرنوشت یك ملتی را كه بعدها وجود پیدا كنند، آنها تعیین بكنند؟ ...»

امام خمینی
12 بهمن 1357

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 18:29  توسط کریم  | 

1. تنها راه اینکه جهان جای خوبی برای زیستن باشد این است که همه مثل من فکر کنند.

2. چه کسی گفته همه چیز را باید تجربه کرد؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 0:48  توسط کریم  | 


«عاشقتم»ِ دخترها، همان «نوکرتم»ِ ماست. سوءتفاهم نشود.
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 15:23  توسط کریم  | 

1. وب‌گردی، اعصاب‌خرد‌کن است. «چه‌قدر کار نکرده» را می‌کند توی چشم‌هایت.

2. می‌گفت «گریه هم دلِ خوش می‌خواهد». پُربی‌راه هم نمی‌گفت.

3. بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند / خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب*

4. حرف، هست.

*فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 21:10  توسط کریم  | 

خداحافظی به معنای استعاری‌اش نیست در این نوشته. خداحافظی یعنی همین که بگویی خداحافظ و از دوستی جدا شوی تا فردایی، پس‌فردایی، هفته‌ی بعدی... همین.

دیگر هیچ خداحافظی‌ای خداحافظی نیست؛ گذار است از سطحی از ارتباط به سطحی دیگر. مثلاً از دیدار به مکالمه تلفنی یا چت، از مکالمه به پیامک و قس علی هذا.

منکر محاسن پیشرفت‌های تکنولوژی که نمی‌توان بود؛ اما از این نقطه‌نظر خاص (ارتباطات) مضاری در پی دارد.

اینکه با دقت خداحافظی نمی‌کنی، نشان دارد از اینکه قدر مصاحبت را هم نمی‌دانی. دلیل‌اش واضح است، هر لحظه که اراده کنی، در تماس هستی. پس مهم نیست اگر حرفی را یادت رفت، مهم نیست اگر دلت تنگ شد، مهم نیست اگر... و نتیجه‌ی این‌ها کم‌رنگ شدن قدردانی از هم‌نشینی است.

دیگر آنکه خلوت را دستخوش تغییرات اساسی قرار می‌دهد. غرض معنای عامِ خلوت نیست (هر چند از آن هم دلخوری دارم)، بلکه خلوت در جریان یک رابطه است. دو دوست غالباً با هم‌اند تا به فکرِ هم. اصلاً مجالی برای خودشان نمی‌گذارند که در خلوت فکر کنند به هم، به رابطه. تا فکری به ذهن یکی بیاید منجر می‌شود به نوعی دیگر از ارتباط؛ و خلوت، جای خود را به ارتباط تلفنی، پیامک، چَت و این‌ها می‌دهد. خلاصه آنکه فرصت فکر کردن به اجزاء رابطه، به طرف مقابل، به حسی که از رابطه درون تو هست و... همه و همه در حضورِ طرف دوم رُخ می‌دهد! برای طرف دوم هم این‌چنین است.

این‌ها تنها آفت‌اش کاستن از شیرینی یک رابطه نیست. من معتقدم روندهای کلی را هم تغییر می‌دهد، تعادل را به هم می‌زند و در نتیجه رابطه‌هایی سست‌تر را پدید می‌آورد. رابطه‌ی «حضور-حضور-حضور» به مراتب کم‌عمق‌تر، کم‌حلاوت‌تر، فکرنشده‌تر و شاید حتی کم‌دوام‌تر از رابطه‌ی «حضور-خلوت-حضور» است به نظر من.

این حرف‌ها مختص به نوعی خاص از رابطه نیست و من همه دوستی‌هایم را متاثر از این مسایل می‌بینم.

پ ن1: چه‌قدر سخت می‌شود نوشتنِ کمی‌طولانی وقتی از آن فاصله می‌گیری!

پ ن2: از روز اولی که شعار «هیچ‌کس تنها نیست»ِ همراه اول را شنیدم ازش متنفر بودم؛ علت‌اش را هم نمی‌دانستم، حس بدی به‌ام می‌داد. حالا هرچه این تبلیغ حرفه‌ای و کار شده و اصولی هم باشد، حال من را که به هم می‌زند.

*قیصر امین‌پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 12:17  توسط کریم  | 

بچه‌تر که بودم، خیال می‌کردم خدا فقط برای دو چیز می‌تواند انسان را مجازات کند: بی‌فکری و تنبلی.

پ ن: بهترین دنباله، جایزه دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت 12:51  توسط کریم  | 

تمام روز به تو فکر می‌کنم،

شاید امشب به خوابم بیایی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/27ساعت 22:40  توسط کریم  | 

همین که برای انجام ندادنِ کاری پی توجیه باشی، دلیل کافی نیست برای انجام دادنِ آن کار؟

حالا شما یک منفی هم ضرب کن در این جمله؛ فرقی میکند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 20:27  توسط کریم  | 

من اگر باهوش بودم هم هرگز تحمل این را نداشتم که دیگران در موردم فکر کنند که فرق دارم و باهوشم و...
بنابراین سعی میکردم خنگ هم اگر نه، معمولی جلوه کنم.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 16:40  توسط کریم  | 

کاش اسم من

-همچون اسم تو میان چکنویسهای من-

میان چکنویسهای تو

بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 12:55  توسط کریم  | 

نه که معصوم باشی؛
آرایش
ات معصومانه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 23:11  توسط کریم  | 

«گلشیفته فراهانی بیا، گلشیفته...»
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 12:31  توسط کریم  | 

خندهی شکرین و لبِ عسلی و اینها حرف است؛ قند بودید. میشد تا کمر بُردتان توی چای و بیرون آورد و گرفتتان به لب و چند ثانیه بعد با مبالغی چای خوردتان. همین الآن آیینه را نگاه کنید. آفتاب آمد دلیل آفتاب. این خنده است؟ خندهی شکرین است؟ این که از لبهاتان میچکد، عسل است؟ باشد، ما عسل هم نمیدانیم چیست. شما خندهتان طوریاش نیست؛ نبود هم. لبهاتان هم کارهای نبودند. شما خودِ قند بودید.

به کامِ مایِ بینوا، تلخ و زهرآگین نشستید که نشستید؛ کتمان حقیقت که جایز نیست. این را هر اسبی میفهمد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 10:54  توسط کریم  |