در یکی از خیابان های این تهران بزرگ٬ قدم می زدم. دیروز بود٬ حوالی ظهر. دنبال تلفن عمومی می گشتم...
حدود ۱۰ متر جلوتر از من٬ ۴ جوان تقریبا هم سن و سال خودم٬ به سمت من می آمدند.هر ۴ تا با لبخندی بر لب٬ سمت چپشان را نگاه می کردند. چیزهایی هم به یکدیگر می گفتند و گاهی خنده کمی بالا می گرفت. از جملاتشان چیزی نشنیدم جز یک جمله (که معنی اش را هم درست نفهمیدم). یکی به دیگری گفت: نظرت چیه؟ و خندیدند. همین.
سمت راستم را (که می شد سمت چپ آنها!) نگاه کردم. دختری را دیدم باز هم هم سن و سال٬ که روی نیمکتی نشسته بود٬ تنها. چون می خواهم نظرت را بپرسم٬ توصیف می کنم. ضمن اینکه سعی می کنم فقط واقعه را توضیح دهم٬ و جانب داری نکنم. شال سبز رنگی به سر داشت٬ گمان کنم حدود ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتر از موهایش٬ که مشکی بود٬ پیدا بود. مانتویی به تن داشت٬ باز هم سبز٬ حدودا تا بالای زانویش. شلوار مشکی٬ زیر پاچه ی شلوار٬ جورابش معلوم بود. پایش را روی پایش انداخته بود. یک کتاب بسته روبرویش بود. به نظرم منتظر کسی بود.
نمی خواهم راجع به احساسی که به من دست داد یا عکس العملی که آنجا از خودم نشان دادم صحبتی کنم٬ چون دوست دارم بدانم اگر تو آنجا بودی چکار می کردی؟ اصلا کلا نظرت چیه؟