تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic یادداشت‌های کریم

افطاری با چند نفر از بچه ها رفته بودیم سفره خانه٬ طرفای تجریش. مشغول خوردن بودیم که پسر فال فروشی وارد شد. هفت هشت از فالهاش مونده بود. بهنام فالی خرید٬ باز کردیم و خواندیم. بگذریم از شعر و تفسیرش(!) و...

چند دقیقه بعد از تخت بغلی کسی ما را صدا زد: "آقا٬ شما از این پسره فال خریدید؟" ما هم گفتیم: "آره٬ چطور؟" گفت: "می شه بیت اولشو بخونی؟" من هم  بیت اول رو خوندم. خندید و دستشو دراز کرد. دو تا فال دستش بود. ازش گرفتم و نگاه کردم. هر سه تا فال یکی بود!

البته من فکر خاصی نکردم٬ گفتم حکماًً جواب نیت هر سه تامون یه چیز بوده...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/18ساعت 21:59  توسط کریم  | 

در یکی از خیابان های این تهران بزرگ٬ قدم می زدم. دیروز بود٬ حوالی ظهر. دنبال تلفن عمومی می گشتم...

حدود ۱۰ متر جلوتر از من٬ ۴ جوان تقریبا هم سن و سال خودم٬ به سمت من می آمدند.هر ۴ تا با لبخندی بر لب٬ سمت چپشان را نگاه می کردند. چیزهایی هم به یکدیگر می گفتند و گاهی خنده کمی بالا می گرفت. از جملاتشان چیزی نشنیدم جز یک جمله (که معنی اش را هم درست نفهمیدم). یکی به دیگری گفت: نظرت چیه؟ و خندیدند. همین.

سمت راستم را (که می شد سمت چپ آنها!) نگاه کردم. دختری را دیدم باز هم هم سن و سال٬ که روی نیمکتی نشسته بود٬ تنها. چون می خواهم نظرت را بپرسم٬ توصیف می کنم. ضمن اینکه سعی می کنم فقط واقعه را توضیح دهم٬ و جانب داری نکنم. شال سبز رنگی به سر داشت٬ گمان کنم حدود ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتر از موهایش٬ که مشکی بود٬ پیدا بود. مانتویی به تن داشت٬ باز هم سبز٬ حدودا تا بالای زانویش. شلوار مشکی٬  زیر پاچه ی شلوار٬ جورابش معلوم بود. پایش را روی پایش انداخته بود. یک کتاب بسته روبرویش بود. به نظرم منتظر کسی بود.

نمی خواهم راجع به احساسی که به من دست داد یا عکس العملی که آنجا از خودم نشان دادم صحبتی کنم٬ چون دوست دارم بدانم اگر تو آنجا بودی چکار می کردی؟ اصلا کلا نظرت چیه؟  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 22:25  توسط کریم  | 

دیدی گاهی یه حرفی تو دلته تا به یکی نگی آروم نمی شی؟ بعضی وقتها تلفن رو بر می دارم و زنگ می زنم به یه دوست. اما بعضی وقتها نمه شه٬ باید یه تیکه کاغذ برداشت و نوشت. می دونی چرا؟ چون حرفها با هم فرق دارن. بعضی حرفها باید به یه دوست زد. بعضی رو فقط می تونی تو یه دفترچه بنویسی٬ بعدش هم دفترچه رو باید قایم کنی. گاهی یه حرفهایی رو دوست داری تو جمع بزنی٬ می خوای نظر چند  نفر دیگه رو هم بدونی. من بعضی حرفها رو دوست دارم با مداد٬ تو صفحه ی اول کتابی که از دوستم امانت گرفتم بنویسم. یه حرفهایی رو باید قاب کرد زد به دیوار! خلاصه اینکه حرف٬ انواع مختلف داره...

بعضی از این حرفها رو می خوام اینجا بگم. همین!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/14ساعت 9:55  توسط کریم  |