ابوالعلای معرّی وصیت کرده بر روی سنگ قبرش چنین بنویسند:
"هٰذا جِنایةُ ابی عَلَیَّ و لَم جَنَیتُهُ علیٰ احدٍ"
چند روزی است عجیب در فکر این جمله ام.
ابوالعلای معرّی وصیت کرده بر روی سنگ قبرش چنین بنویسند:
"هٰذا جِنایةُ ابی عَلَیَّ و لَم جَنَیتُهُ علیٰ احدٍ"
چند روزی است عجیب در فکر این جمله ام.
1
ج: یه در بست بگیرید بریم.
الف:چشم.
ج: دربست!
پرایدی می ایسد. در را باز می کند و روی صندلی جلو می نشیند. در را باز می کنی و روی صندلی عقب می نشینید. آدرس می دهد. پراید حرکت می کند٬ به مقصد می رسد. از جلو پیاده می شود.
ج: حساب کنید بریم.
الف:من پول همرام نیست. (خطاب به "عزیزتر از جان") شما چطور؟
ب: (خطاب به او) نه٬ من پول همرام نیست.
ج: اِ! هیچی پول همراتون نیست؟! چی کار کنیم؟ واقعاً هیچی پول ندارید؟!
دست ها در جیب ها می رود. یک 500 تومانی و یک 200 تومانی بیرون می آیند.
الف:من همینو دارم. می خوام با این برم خونه.
ب: منم همین قدر دارم. می خواید همینو بهش بدیم؟
ج: (خطاب به راننده) آقا چقدر می شه؟
د: هر چی دوست داری بده... می شه 3 تومن.
ج: (متعجب٬ هاج و واج. گویی تا حال همه ی متهمین پول داشته اند.) حالا بریم. (خطاب به راننده) آقا یه دقه وایسا٬ الآن یکی می آد حساب می کنه.
مراحل قانونی در حال طی شدن است. چند بار برای همان پول کذا صدایت می کنند.
نیم ساعت٬ سه ربع بعد٬ خبردار می شوی راننده رفته. با خودت می گویی: "اعتبارِ اینها نزد یک شهروند لکه دار شد." کَک ها نمی گزند...
2
ه: جرمت چیه؟
الف:من متهمم آقا٬ نه مجرم.
ه: (لبخندی تمسخر آمیز٬ شاید کمی هم به چشمک می زند.) خوب...
و ادامه.
3
و: پژو نقره ای شمائید؟
الف:(فکر٬ کوتاه) خیر قربان.
دیالوگ بالا٬ سه بار با افراد مختلف تکرار می شود. هر بار مدت فکر کردن٬ اندکی طولانی تر می شود.
بعداً می فهمی که در پژوی نقره ای...
4
یک نفر هست که همیشه عینک دودی به چشم دارد. حتی 10:45 شب.
5
اولین دیدار با شخصی مهم. چندمین دیدار با اشخاصی چند. اولین دیدار با شخصی مهم؛ به دیدار نمی انجامد.
6
ز: فردا صبح ساعت 7:30 اینجا باشید.
الف:چشم.
7
صبح فردا٬ ساعت 8:20.
نامت را می خوانند؛ صد رحمت به کشمش...
ح: "...."ه هم هست؟
الف:بله. (حالتش را نمی توانم/نمی شود توصیف کرد.)
8
تعداد زیادی سرباز.
9
چشم گرگ ها از هر طرف به تو خیره. و بدتر از آن...
10
سه طبقه را یک ساعت و نیمه بالا می روی. هر طبقه٬ نیم ساعت؛ و در هر نیم ساعت٬
چشم ها...
11
کیسه ای پر از CD در دست مردی است. سیمی از بین آنها رد شده و پُلُمب شده.
ط: همش بازبینی شده٬ موردی نداشته. هشت ماهه دارم می رم میام.
12
ورود چند متهم به فاحشگی. "از جان عزیزتر"ات فقط با آنها زیر یک سقف است. همین.
فقط همین.
13
صدای فریاد مردی از پائین. دو سرباز می دوند.
14
یک بطری فانتا روی صندلی بغلی است. مایعی بی رنگ در آن٬ روی درش کاغذ و چسب٬ که نپّره.
15
ی: شما را چرا آورده اند اینجا؟
الف:(سکوت٬ لبخند تلخ٬ حلقه زدن اشک در چشم ها)
16
چهره ی مضطرب "عزیزتر از جان"ات. دلگرمی هایی بی فایده. باز هم چهره ی مضطرب او. لبخندی تلخ تر از قبل. این بار اشک در چشمان او؛ حلقه هم نه٬ جاری... چشم ها... باز دلگرمی های تو٬ باز بی فایده.
دندان هایت را برای ثانیه ای آزاد می کنی و باز٬ محکم روی هم می فشاری.
17
ک: سلامٌ علیکم حاج آقا.
ل: و علیکم.
18
ح: شما بیا اینور. شما برو اونور.
الف و ب:(اجرای اوامر٬ سکوت)
19
مکالمه ی "عزیزتر از جان"ات با چند نفر از اونوری ها. هم صحبتی ای آزار دهنده برای تو.
20
چشم های نگران و نگرانِ "عزیزتر از جان"ات. نگران از آنچه امروز برایش و برایت پیش خواهند آورد؛ و نگران به کسانی که تا آن روز ندیده٬ چیزهایی که شاید در فیلم ها هم ندیده...
دندان هایت را استراحتی می دهی و باز...
21
م: عقد کردید؟
الف:متوجه منظورتون نمی شم... (با عصبانیت) شما اصلاً پرونده رو مطالعه کردید که این سئوال رو از من می پرسید؟
صدای زنگ تلفن. جواب می دهد. حدود سه دقیقه. همزمان پرونده را ورق می زند. در این فرصت نصیحت می شوی که "چیزی نگو"٬ البته فقط با ایما و اشاره.
م: کی بوده مزاحمتون شده؟
الف:آقای محمدی.
م: بفرمائید. خیلی خوش آمدید!
22
ن: سر بی گناه تا پای دار می ره٬ ولی بالای دار نمی ره.
الف:(خشم٬ نفرت٬ مرور خاطرات٬ اشک) دار چیه؟
23
روز بعد٬ دو تب خال روی لب هایش. لب های او؛ همان "عزیزتر از جان".
روز بعدتر٬ یکی هم اضافه شد.
●
درباره اش؛ دوست ندارم حتی کلمه ای حرف بزنم٬ دوست ندارم حتی ثانیه ای فکر کنم.
نیک می دانم که با همین نوشته هم٬ اجحاف کرده ام به خودم. چون تو٬ با خود خواهی پنداشت که: همین؟
فقط باید اعتراف کنم که: نه؛ همین نه. همین را می شد گفت. گفتنی ها این بود.
نه! صبر کن! اصلاً همین!
●
یا ٲیُّها الَّذینَ امنواْ ٳن تَتَّقواْ اللّه یَجْعل لَکُم فُرْقاناً...
ای مومنان اگر از خدا پروا کنید برای شما [پدیده ای] جدا کننده ی حق و باطل پدید آورد...
آیه ٢٩ سوره انفال
ترجمه بهاٴالدّین خرمشاهی
این آیه تا به حال خیلی مرا به فکر واداشته. واقعاً نمی فهمم. خیلی عجیب است. نمی دانم چطور بگویم و از کجا شروع کنم. حرف زدن درباره اش هم خیلی سخت به نظر می رسد.
بحث از "فُرقان" است. آقای خرمشاهی "فُرقان" را "پدیده ای جدا کننده ی حق از باطل" ترجمه کرده است. اگر از خدا "پروا" کنی٬ خدا آن را به تو می دهد٬ آن را برای تو پدید می آورد. "پروا"ی از خدا چطور ممکن است بدون شناخت؟ بدون آنکه به وجودش٬ به "بر حق" بودنش٬ باور داشته باشی؟ خود همین "فُرقان" نیاز ندارد؟ سئوال من همین است؛ اشکالم همین است. "فُرقان" باید مقدم باشد بر "تقوا". یعنی باید این پدیده را به تو بدهند٬ برای تو پدید بیاورند٬ تا تو تمیز دهی "حق" را از "باطل"٬ فرضاً خدا را از غیر او٬ و پروا کنی از او. چطور "تقوا" پیشه کنی و تازه بعداً٬ وسیله ی همین "به حق" شناختن "تقوایت" را در اختیار بگیری؟
دیگر ادامه دادن٬ تکرار است و تکرار؛ حرف دیگری نیست. مشکلم همین است٬ شرح و تفصیل بیشتری هم ندارد!
شاید بتوان سخن از این به میان آورد که اصلاً "تقوا" یعنی چه؟ "پروا"ی از خدا. "تقوا"ی بدون "شناخت"٬ بدون ایمان به "بر حق" بودن خدا اصلاً تعریف می شود یا نه؟ و اگر تعریف می شود ارزشمند است یا نه؟ چطور مقدم در گرو تالی است؟ یعنی اگر قبول کنیم "شناخت" مقدم باشد بر "پروا"٬ چگونه "شناخت" را می توان در گرو "پروا" قرار داد؟
خودمونی تر بخوام بگم٬ به نظرت منطقیه که بهت بگن برو عبادت کن٬ بعد بهت یه وسیله ای می دیم که بفهمی خدا هست یا نه؟ اگر من ندونم خدا هست٬ عبادتش کنم؟ چطوری؟ مگه لازمه ی عبادت٬ "شناخت" نیست؟
باز قاطی کردم! خودم می فهمم تکراری شد٬ ولی هر جوری فکر می کنم٬ جور در نمی آد!
یادم هست از مدتها پیش٬ که اصلاً دوست نداشتم بزرگ شوم. هنوز هم همینطور؛ بچه بودن را ترجیح می دهم. الآن که فکر می کنم٬ دو دلیل به نظرم می رسد برای اینکه چرا اینطور می پسندیدم. یک دلیل می تواند فرار از دنیایی باشد که به نظر وحشتناک می آمد و البته هنوز هم چندان خالی از ترس نیست. محیطی آمیخته با سختی ها٬ مسئولیت و... این دلیل بوی فرار از زیر درس و مشق و مسئولیت ها هم می داد. دلیل دیگر دوست داشتن خود بچگی بود٬ خود کودکی. کودک عشق را بهتر می فهمد؛ کودک به چند تا اسباب بازی یا یک همبازی چند ساعته راضی است٬ خوش است٬ طمع ندارد؛ در "حالِ" خود زندگی می کند؛ فارغ است از آینده نگری و تا حد زیادی فارغ از گذشته. بین این دو عدم – گذشته و آینده – زندگی می کند؛ و معنی زندگی به نظر من این بود – و هنوز هم هست -. درست یا غلط٬ برای من تعریف کودکی این بود و تعریف بزرگ شدن٬ آن.
ادعا نمی کنم که دلیل اول اصلاً در من تأثیری نداشت٬ ولی امروز که در بعضی زمینه ها – جبراً – بزرگ شده ام٬ باز همان دنیای زیبای کودکی٬ همان فوران شوق زمان دیدار یک دوست٬ همان دل بستن به پدر و مادر و خواهر و برادر و چند دوست٬ و خوش بودن در دنیای کوچک خود را ترجیح می دهم.
آن زمان که خودم را در معرض بیماری بزرگ شدن(!) می دیدم٬ و از آن بدم می آمد٬ هنوز کتاب "شازده کوچولو" را نخوانده بودم. بعدها که خواندم٬ برایم یادآور حال و هوای آن موقع بود. چه فرحناک!
دوستی٬ قضیه را از زاویهٔ دیگری می دید. می گفت در هر زمینه ای که بزرگ شوی٬ یعنی در آن زمینه در حال شکل گرفتن هستی٬ و تا زمانی که بزرگ نشده ای وقت داری که آنطور که می خواهی آن را شکل دهی. برای همین بزرگ شدن را خیلی دوست نداشت. به نظرم یک جور صلب فرصت از خودش می دانست. گمانم این دیدگاه هم شبیه آدم بزرگ هاست! من هنوز همان سادگی کودکی را دوست دارم...
بابام وقتی اون بیت رو شنید یاد شعر اخوان افتاد:
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
همین.
هر که در خاطره ی چوب ببیند باغی
خوابش آسوده ترین خواب جهان خواهد بود
تا این بیت رو شنیدم یاد دیباچه ی مثنوی مولوی افتادم:
- تو از اینجا می ری خونه؟
* آره دیگه٬ برم.
- ... می ری انقلاب دیگه...؟
* آره.
- خیلی خوب٬ خوشحال شدم دیدمت.
* قربانت.
- قربانت٬ خدا حافظ.
*خداحافظ.
- خداحافظ.
برای بیان فاصله های بین بعضی فضا های فکری٬ G ly ¹ هم کم است!
¹ ly(سال نوری)= 3 * 10^8 * 60 * 60 * 24 * 365 = 9.4608 * 10^15 ≈ 10^16 m
G ly ( (گیگا سال نوری≈ 10^25 m
بعضی وقت ها تصمیم گیری خیلی سخت می شود؛ خیلی! فرض کن یکی از خُلقیات خودت را می شناسی و می دانی که اخلاق بدی است. تو با این اخلاق بزرگ شده ای و سال هاست که آن را داری. البته به تازگی آن را کشف کرده ای. می دانستی که این خُلق بدی است٬ ولی فکر نمی کردی خودت هم گرفتار آن باشی. چیزی که باعث کشف این اخلاق در خودت شده٬ یک آشنایی است٬ یک رابطه. در خلال ارتباطاتت وقتی به مشکلاتی بر خوردی و فکر کردی٬ متوجه حضورش شدی.
هنوز در حال فرض کردن هستیم! صحبت از شخصی است که به او خیلی اهمیت می دهی. هم صحبتی که خیلی به او فکر می کنی. دوستی که خیلی با او در تماسی٬ بیشتر روزها یکدیگر را می بینید٬ و شاید حالا حالا ها هم قرار باشد این رابطه همینطور بماند.