امشب رادیو پیام می گفت راجع به سه تا از وزیر های کشور اتریش:
1. وزیر "خانواده" فرزندی نداره و معتقده که نداشتن فرزند موجب خوشبختیه.
2. وزیر "دفاع"٬ سربازی نرفته.
3. وزیر "بهداشت" سیگاریه!
امشب رادیو پیام می گفت راجع به سه تا از وزیر های کشور اتریش:
1. وزیر "خانواده" فرزندی نداره و معتقده که نداشتن فرزند موجب خوشبختیه.
2. وزیر "دفاع"٬ سربازی نرفته.
3. وزیر "بهداشت" سیگاریه!
باید یاد بگیریم که هیچ چیز را مطلقا قبول نکنیم. نمی دونم٬ یعنی واسه همه چی راه برگشت بذاریم. نه٬ منظورم این نیست! می خوام بگم٬ همه چیز رو مشروط بپذیریم. یعنی پیش فرضهایی که برای اون مطلب در نظر گرفتیم پیش رومون باشه. حتی اگه جزء بدیهی ترین چیزها باشه. غیر ممکن به نظر می رسه٬ می دونم. آخه منظورم این هم نیست! منظورم اینه که حد اقل مثل ریاضی باشه! یعنی هر وقت که اراده کردی٬ بتونی بر گردی و ببینی از کدوم اصل موضوعه به اینجا ها رسیدی. البته برای این کار باید ریاضی دان خیلی خوبی باشی! پس بازم...
ببین منظورم اینه که حتی نسبیت رو قبول نکن چون اینشتین گفته٬ و اینشتین آدم با هوشی بوده. حتی قبولش نکن چون همه ی مشکلاتتو حل می کنه... حد اکثر بگو "این همه ی مشکلاتمو حل می کنه". بازم نشد. عقیده ی یک شاعر رو قبول نکن چون آدم بزرگیه! حد اکثر از شعرش برای بیان حرف خودت استفاده کن! بازم...
چقر کار سختیه این "انتقال مفاهیم". نشد بگیم آقا٬ نشد. یادم باشه راجع به این بعدا حرف بزنم!
راست می گن "العلم فی الصغر کالنقش فی الحجر". من همه ی چیزایی که از بچگی٬ راهنمایی و دبیرستان و اینا٬ یاد گرفتم - حالا چه با علاقه٬ چه به زور به خوردم داده باشن(!) – الآن خوب بلدم؛ خیلی وقتا هنوز هم به دردم می خورن. با خودم می گم کاش خیلی چیزای دیگه ای که الآن دوست داشتم حداقل یه زمینه ی مختصری توشون داشته باشم رو هم چند وقت پیش به فکرش بودم تا الآن می تونستم روی اون پایه ادامه بدم. بعد احساس بدِ "از ما دیگه گذشت" ناخودآگاه سراغم می آد. بعدش تو دلم می خندم به خودم...
می گم باید باور کرد – یا حداقل امیدوار بود – که تو هنوز در "صِغَر" به سر می بری. هنوز وقت داری که نقش های عظیمی - از آن نوع که دوست داری – روی سنگ ها حک کنی٬ تا سنگ بنایی باشد که روزگاری رویش بنایی بسازی. هنوز وقت داری خودت را در حلقه هایی بیافکنی که می خواهی. هنوز فرصت دوست یابی هست. هنوز راه باز است برای خیلی کارها.
یادم هم باشد٬ ممکن است سنگی که الآن رویش کار می کنم٬ سنگی نباشد که قرار است فرداروز به دردم بخورد؛ پس سعی کنم ضمن کارم – حالا که فرصت دارم – به سنگ های دیگر هم دستی بکشم٬ تا روزی احیاناً پشیمانی اش نماند برایم؛ تا بعدها جدّی جدّی نگویم "از ما که گذشت"!
دو نخ سیگار می خری و پیاده٬ "ادوارد براون" رو به سمت کارگر داری طی می کنی٬ با سیگار روشن. با دوستت. سرت پائین است. حرف می زنی و راه می روید. به مدت ١٥ ثانیه فکر می کنی که به تو گوش نمی کند؛ ادامه می دهی. کسی از کنارت در جهت مخالف عبور می کند. دوستت بر می گردد. مطمئن می شوی که به تو گوش نمی کرده. تو هم بر می گردی. دو نگاهِ گره خورده شان را تو می گسلی. ٢ ثانیه هم تو نگاهش می کنی٬ هر سه در حال راه رفتن. ٢ ثانیه تمام می شود٬ دوستت نگاهت می کند. چهره ی تو در آستانه ی ورود به ثانیه ی سوم عوض می شود؛ تازه شناختیش. رد می شوید.
دوستت: کی بود؟
تو: تو چرا نگاش می کردی؟ می شناختیش؟
دوستت: نه.
تو: این مریم بود. برات که تعریف کردم…
دوستت: آره.
خیلی وقت بود ندیده بودیش… به خودت لعنت می فرستی که مُخت اینقدر کُنده…