سال اول را رفته بودم. شیفتگی به آن٬ سال دوم هم مرا کشاند. سال اول نرفته بود و به تعبیر خودش "توفیق" نیافته بود. سال دوم نیز...
این تمایز باعث شده بود که از "حسرت های سود آور" برایم بنویسد؛ نامه ای که در همانجا باید می گشودم٬ عنبر آباد.
گویی موثر نیافتاد در من٬ یا شاید شرایطی که او دچارش شده بود بهتر ساخته بودش؛ هر چه بود٬ صفحه ای عجیب را در زندگی من رقم زد. صفحه ای که مرا بر آن داشت جواب یک نامه را٬ با یک سال تأخیر٬ بنویسم. صفحه ی که تا همین سال گذشته اسمش "تلخ ترین خاطره" بود... صفحه ی سال سوم٬ که جهادی نرفتم... نبردندم...
در کاغذ پاره های بالای کمد کند و کاوی می کنم تا پیدایش کنم. برای پنهان کردن خود٬ چندان تلاشی نمی کند٬ "نامه ای که امروز٬ بعد از پنج سال و دو روز٬ می فهمم که بیشتر برای خودم نوشته ام تا محمدصادق":
...فکر می کنم کار دنیا بی حکمت نیست. بی قانون نیست. مهدویِ سال گذشته با مهدویِ امسال فرق ها دارد. مسندیِ گذشته با مسندیِ امسال هم٬ حتماً همینطور...
...محمد صادق! تو امروز بر اوج قله ای و چون پیشِ رو را می نگری٬ مرا که در دامنه ی کوه در بالین گرم و نرم خود خفته ام نمی بینی. در خواب و بیداری وقتی چشم هایم گه گاه باز می شود٬ صفی را می بینم از کسانی که روزی چون من در همین پایین قله نشسته بودند. همتی کرده اند و اکنون به زحمت می شناسمشان٬ اینقدر دور شده اند...
...کار کن طوری که فکر کنی دیگر نمی توانی کار کنی٬ بعد کار کن. نمی دانم چطور بگویم... پدر خودت را در بیاور. ضرر نمی کنی. بعداً اشک ها خواهی ریخت در فراق آن روزها... گرچه من این کار را هم کردم ولی باز افسوس خوردم از... بی خیال...
امروز خیلی فرق ها هست؛ هم در من٬ هم در "جهادی". از حسن یا قبحِ این فرق ها نمی خواهم بگویم. در این فرق نکرده ام که هنور هم برایم "حسرت خوردنی" است٬ آن فضاها٬ آن جوها٬ آن طرز نامه نوشتن ها و... کلاً "جهادی"٬ هر چند در همین شکل امروزی اش.
یادم باشد٬ همین.
