زندان٬ زندانی و زندان بان.
زندان دیوار است؛ چند دیوار و دری که زندانی یک طرف آن است و زندان بان طرف دیگر.
دیوار٬ انواع دارد؛ کوتاه و بلند؛ کاهگلی٬ بتنی٬ آجری؛ دیواری که رویش یادگاریِ قبلی ها هست٬ دیواری که رویش ردّی از تلاش های یک نفر برای فرار هست و...
زندانی٬ موجودی است زنده؛ نفس می کشد٬ تشنه می شود و گرسنه٬ می هراسد و امیدوار می شود٬ فکر می کند٬ می فلسفد٬ اعتقاداتی دارد و خلاصه هر آنچه منسوب است به موجودات زنده را می تواند دارا باشد.
زندان بان تصمیم می گیرد که کدام دیوار کجا باشد٬ تصمیم می گیرد جنس دیوارها از چه باشد٬ تصمیم می گیرد در٬ چه زمان باز شود و به روی چه کس و چه زمان بسته شود و به روی چه کس٬ تصمیم می گیرد که غذا نباشد یا باشد٬ چه باشد٬ زمان غذا را او معین می کند٬ زمان نظافت را او معین می کند؛ او تصمیم گیرنده است٬ زندگیِ زندانی را او کنترل می کند٬ تنظیم می کند٬ در هر زمینه ای٬ همانطور که خاطرخواه اوست.
دیوار مجریِ خواست هایِ زندان بان است. دیوار هر جا باشد یک سر حد است٬ یک مرز٬ مرز بین بود یا نبود چیزی٬ برای آنکه محصور است. دیوار محدود می کندزندانی را به درون٬ بیرون را ممنوع می کند؛ حتی شاید شناخت بیرون را٬ حتی شاید داشتن ایده ای از بیرون را... دیوار در یک کلام محدودیت است. دیوار فقط آجر و بلوک و سیمان نیست٬ دیوار هر محدودیتی است.
حرف بی ربطی است اگر بگوییم در زندان کتاب نیست٬ یا فیلم نیست٬ یا تلویزیون نیست٬ یا ماهواره نیست٬ یا اینتر نت نیست٬ یا محقق نیست٬ یا دانشمند نیست٬ یا علم نیست٬ یا آگاهی نیست٬ یا دین نیست٬ یا روحانی نیست٬ یا پیر نیست٬ یا مرشد نیست٬ یا عشق نیست٬ یا... [هر چیزی که تو فکرش را بکنی]. مسأله اصلاً بودن یا نبودن چیزها نیست٬ از هر نوعش؛ مسأله این است که زندان بان اِشراف دارد به آنچه هست و آنچه نیست و چگونگی شان.
زندان جایی است که زندان بانش با سینه ای ستبر٬ بتواند پا روی پا بیاندازد٬ سیگار برگش را گوشه ی لبش بگذارد و با صدای بَمی که سرشار است از اطمینان٬ بگوید: "همه چیز مرتّب است."