هان بله
هان بله پیشینیان گویند:
اینکه پیغامی نیاید نیز پیغامی است.
پس بلا تکلیفیِ ما نیز تکلیفی است.
گرچه ما از بس که بد آورده و بدبخت
بس که دلتنگیم و از جان سیر٬ می گوییم:
مردن از این زندگی ها بهتر است اما
شاید این تکلیف ما باشد...
مهدی اخوان ثالث
هان بله
هان بله پیشینیان گویند:
اینکه پیغامی نیاید نیز پیغامی است.
پس بلا تکلیفیِ ما نیز تکلیفی است.
گرچه ما از بس که بد آورده و بدبخت
بس که دلتنگیم و از جان سیر٬ می گوییم:
مردن از این زندگی ها بهتر است اما
شاید این تکلیف ما باشد...
مهدی اخوان ثالث
به نام خدا
امروز صبح من ساعت 9 از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. سپس پدرم به من گفت که امروز با او به گردش بروم و من هم قبول کردم و او گفت که برای من یک دانه کتاب می خَرَد و من کتاب خیلی دوست دارم. پدرم می گوید همه ی ایرانی ها کتاب دوست دارند٬ فقط زیاد وقت ندارند که آنها را بخوانند٬ بیشتر دوست دارند که آنها را بخرند و نگاه کنند و کلاً جاهایی که کتاب زیاد می باشد را دوست دارند. پدرم به من گفت تا حاضر شوم تا به بیرون و گردش برویم. او به من گفت که وضو هم بگیرم تا به نماز جمعه هم برویم. من وضو بلد هستم بگیرم. من گفتم که کتاب چه؟ پدرم گفت که اول نماز جمعه می رویم و بعداً کتاب. من به پدرم گفتم که امروز نمایشگاه کتاب هست و همه ی دوست های من به نمایشگاه رفته اند. پدرم قول داد که من را هم به نمایشگاه ببرد.
وقتی که به میدان انقلاب رسیدیم٬ پدرم به من کتاب فروشی ها را نشان داد و به من گفت که اینجا مرکز کتاب فروشی ها است. من خوشحال شدم چون من کتاب خیلی دوست دارم. سپس پدرم دست من را گرفت تا به جایی ببرد و سپس از دری وارد شدیم. چند نفر بودند که به همه دست می کشیدند. پدرم به من گفت که اینجا دانشگاه است٬ هر کس درسش را خوب بخواند اینجا می آید. من شاگرد اول کلاس هستم و تا به حال این همه شاگرد اول را با هم ندیده بودم. همه ی شاگرد اول ها نشسته بودند و یک نفر برای آنها حرف می زد. پدرم به من گفت که اینجا نماز جمعه است. من یاد گرفتم که شاگرد اول ها به نماز جمعه می آیند و دانشگاه محل برگزاریِ نماز جمعه می باشد.
پس از نماز جمعه با پدرم از دانشگاه رفتیم و سوار چند تاکسی شدیم تا به نمایشگاه کتاب برویم. پدرم دو تا دسته به من نشان داد که خیلی دراز بودند و گفت که اسم آنها گُل است. او گفت که آنها مالِ مصلّی هستند. من مصلّی را نمی شناسم ولی او خیلی پولدار است چون دسته هایش خیلی دراز بودند و من تا به حال دسته به این درازی ندیده بودم. من از پدرم پرسیدم که مصلّی کیست؟ او به من خندید و گفت مصلّی اسم یک مکانی است٬ نه آدم. او به من گفت که مصلّی اسم مکانی است که در آن نمایشگاه کتاب است. و من اصلاً نخندیدم. ما رفتیم و در آنجا کسی به ما دست نکشید ولی همه به هم می مالیدند٬ چون ما خیلی زیاد بودیم. من از پدرم پرسیدم که چرا اینقدر شلوغ است؟ پدرم به من گفت چون اینجا کتاب زیاد است و همه ی ایرانی ها کتاب دوست دارند. سپس پدرم یک شاهنامه ی فردوسی برایم خرید ولی چون سنگین بود خودش آن را تا خانه آورد.
در خانه من هر چه زور زدم نتوانستم آن را بخوانم و آن را به پدرم دادم تا برایم بخواند. پدرم گفت نباید زور بزنیم چون برایمان بد است. سپس من مشق هایم را نوشتم و خوابیدم.
این بود خاطره ی یک روزِ جمعه ی من.
پایان
پرده ی اول
300 تومان به راننده می دهی. آخر چند وقتی است راننده های این خط بر چسب های تاکسی رانی را کنده اند و به طرز زیبایی کپی ای از آن تهیه کرده اند که 200 تومان را کرده 225 تومان. پیاده می شوی و کنار ماشین می ایستی منتظر 75 تومان باقی پولت. راننده مکسی می کند٬ در حدِ چند ثانیه٬ و می رود. نمی گویم که چه چیزهایی در ذهنت مرور می شود. چند قدم دنبال ماشین می دوی و با دست ضربه ای به پشت ماشینش می زنی.
- آقا٬ بقیه ی پولم؟!
باقی مسافران بر می گردند و تو را نگاه می کنند.
- نبودی آقا٬ رفتی... بیا اینم 75 تومَنت. آخه به خاطر 75 تومَن...؟ بیا این 300 تومَن رو هم بگیر اصلاً...
- نه٬ بیا. این 75 تومَنم مال خودت٬ فک نکنی...
پول خردها را روی داشبٌردِ ماشینش می گذاری و می روی.
صدای بوق ماشین ها...
پرده ی دوم
از صبح پشت فرمان بوده ای. خسته و کوفته٬ آخرین سرویس شب را هم سوار می کنی که از آن طرف بروی خانه. بعد از چهاراه٬ مسافری 300 تومان می دهد و پیاده می شود. چند ثانیه بین پول خردهایت می گردی تا 75 تومان باقی پولش را بدهی. آخر 225 تومان است کرایه. جور می شود. بیرون را نگاهی می کنی٬ کسی نیست. با خودت می گویی حتماً رفته بنده خدا... کلاچ و دنده و... چند قدم جلوتر کسی ضربه ای به پشت ماشینت می زند. ترمز می کنی. همان مسافر است.
- آقا٬ بقیه ی پولم؟!
باقی مسافران بر می گردند و او را نگاه می کنند.
- نبودی آقا٬ رفتی... بیا اینم 75 تومَنت. آخه به خاطر 75 تومَن...؟ بیا این 300 تومَن رو هم بگیر اصلاً...
- نه٬ بیا. این 75 تومَنم مال خودت٬ فک نکنی...
پول خردها را روی داشبٌردِ ماشینت می گذارد و می رود.
صدای بوق ماشین ها...
پایان
مافیا - مخصوصاً اگر "دروغ" بازی کنی- قصّه ی همین دنیاست و فلاسفه اش.
1
این شماره ی 30009005 ٬ مترجم است. کلمه ی انگلیسی را برای می فرستی٬ ترجمه ی فارسی اش را برایت پس می فرستد.
2
داشتم کوانتوم می خواندم. عجب چیز ناجوری بود! غرق در مسائل سطحی بودم که تازه از همان هم چیزی نمی فهمیدم! توی سر و کله ی خودم می زدم و پیش می رفتم. البته تقریباً می شد گفت پیش نمی رفتم!
در همین گیر و دار مشکل جدیدی هم سراغم آمد!
…having 2j+1 columns and rows, labeled respectively by the values of m and m'.
حالا من اصلاً یکی از اشکالاتم همین بود که m را باید جای سطر گذاشت و 'm را جای ستون٬ یا بالعکس. خوب قاعدتاً با دیدن این جمله باید خوشحال هم می شدم. اما با مُخِ تاب بر داشته ی ساعت 6 بعد از ظهر(!) من٬ مشکل دو تا که نه... ده تا شد! به مسائلی مثل اینکه از درس عقب هستم و درس را اصلاً نمی فهمم و ماتریسِ عملگرِ Jx کدام است و m سطر باشد یا 'm... این هم اضافه شد که column و row٬ کدام یکی سطر بود و کدام یکی ستون؟![۱]
خلاصه رسیدم به سوالاتی از این قبیل که اصلاً کوانتوم را چه کنم٬ حذف کنم٬ بخوانم...؟
3
تیری بود در تاریکی٬ حروف کلمه ی row را تایپ کردم. شاید با خودم گفته ام ضرری ندارد... هنوز در فکر بودم... کوانتوم را چه کنم... اس ام اس ای(!) آمد. باز کردم:
پارو بزنید
SMSIRAN.COM
[۱] مسخره نکنید! من از بچگی همین فارسی اش رو هم مشکل داشتم. اینکه "ستون" عمودیه بود یا افقیه و...