مدام ریز و درشتِ جدید وارد می شود به مغزم. از حرف های ساده ی روزمره که در کوچه و خیابان ریخته و بخواهی یا نخواهی گریبانت را می گیرند، تا فیلم و بحث های سیاسی و فکری و بعضی صفحات روزنامه و کتاب و هر چه که فکرش را بکنی؛ البته همه شان با این قید که احتیاج به فکر و تحلیل دارند تا حل شوند. انگار این قوه ی تجزیه و تحلیلمم دود شده رفته هوا. شاید هم اصلاً از اول چیزی نبوده! خیلی بد است این ریز و درشت های جورواجور را کنار هم بریزی در مخلوط کنِ مغزت و نتوانی به موقع هَمِشان بزنی. اینطوری نه می توانی لیوان لیوان، آب طالبی و شیر موز و اینها را بر بدن بزنی که فایده ای داشته باشد، نه می توانی مخلوط کنِ لعنتی را روشن کنی همه را خرد کنی تا حد اقل حجم کمتری بگیرد. همه شان باید بمانند تا زیر بزرگترها و سنگین ترها، له شوند و بگندند. بدیِ قضیه اینجاست که هنوز هم اگر جرقه ای بجهد از فکرِ قدیمیِ تحلیل نشده ی گندیده ای، باید دستت را میان این همه میوه ی سالم و گندیده فرو کنی، بیرونش بیاوری، باز رنگ و لعابی بدهی تا بتوانی نگاهش کنی و در آخر هم دوباره بیاندازی روی بقیه. (تازه شانس داشته باشی که جرقه ی «شیر» به سرت نزند!)
فقط نمی دانم، برق نمی رسد به این مخلوط کنِ صاحب مرده، یا زورش به آن نارگیلی که با پوست انداخته ام داخل نمی رسد.

