تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic یادداشت‌های کریم

تصور کن کسی را که تنها بینای یک شهر/کشور/جماعت است.

 

حالا تصور کن کسی را که توهم این را دارد که تنها بینای یک شهر/کشور/جماعت است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 21:28  توسط کریم  | 

برنامه سه شنبه بعد از ظهر ها

آزمایشگاه اپتیک                        13:30 تا 17:30

کلاس هسته ای                       15:45 تا 17:15

کلاس زبان                                17:00 تا 21:00

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 13:47  توسط کریم  | 

استاد به من می گوید برو حذف کن؛ ناخودآگاه سر سیاوش خالی می کنم؛ سیاوش تشری می زند به مهدی؛ او هم با اعصاب خراب سر کلاس حاضر می شود و... از این دست هر روزمان می گذرد. زیادی سطحی است اگر فکر کنی همه چیز از استاد شروع شده. از یک بوق و یک 25 تومانی گرفته، تا یک اخم و کم توجهی، اثرش را می گذارد. از طرف دیگر هم یک سلام و علیک یا یک لبخند، شاید برود تا آن دورها، که تو نمی دانی. کاملاً که نه، غالباً همین «آینه» است.

 

کمی عمیق تر که بشوی، می رسی به چشمه ها و چاه های خوبی و بدی. چشمه ی بدی و چاه خوبی بودن که دنائت می خواهد که قرار است من نداشته باشم! چشمه ی خوبی بودن هم که بزرگی ای می خواهد نه از مرتبه بزرگی من! سعی کنم «چاهِ بدی» باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 1:5  توسط کریم  | 

مرد نابینا: اَلو... سیاوش! کارت دانشجویی من دست توئه؟... باشه باشه... نه بابا این چه حرفیه... می آم می بینمت.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 9:56  توسط کریم  |