متاسفانه مشاهده شده که تعدادی فیزیکدان برای کارهایشان از approach شیمیدانان استفاده نمودهاند.
حالا میفهمم
بهت وابسته شدهام. حالا که موبایلم قطع شده
و تو این چند روزهی تعطیلی را در دسترس نیستی.
حالا که فقط دلم باید به ساعت 2 هر روز که تو قرار است بیایی لبِ جاده که آنتن
پیدا کنی و من از تلفن یک خرابشدهای
زنگ بهت بزنم خوش باشد. حالا که نیستی. تُعرَف الاشیاء بأضدادها.
نمیفهمیدم این وابستگی را تا بودی؛ چه فیزیکی، چه با واسطهی این امواج الکترومغناطیسی ‑که باز هم شد فیزیکی‑ و چه خیال اینکه هر وقت بخواهم میتوانم کنارت باشم/ میتوانی باشی.
وابستگیای که میدانم البته تقدس هم نباید قایل شوم برایش. محبت مادر به بچه اگرچه مقدس است، بچه مادر را از نیاز میخواهد. بزرگتر هم که بشود از عادت. بزرگتر هم که بشود عقلش اگر برسد، از معرفت، وگرنه باز هم از عادت. اینکه به تو عادت کردهام، بچهگانه هست، مقدس اما نه؛ از نیاز هست، عارفانه اما نه...
خوب و بدِ وابسته بودنم را فقط و فقط وابسته به دستگاهمختصاتی میبینم که از آن حرف میزنم. و چه دشوار اینکه روز به روز تعداد این دستگاههای لعنتی زیاد شود و من هنوز آن که لَخت است و نسبت به خودم بیحرکت را نیافته باشم.
دلم برایت تنگ شده.
نمیفهمیدم این وابستگی را تا بودی؛ چه فیزیکی، چه با واسطهی این امواج الکترومغناطیسی ‑که باز هم شد فیزیکی‑ و چه خیال اینکه هر وقت بخواهم میتوانم کنارت باشم/ میتوانی باشی.
وابستگیای که میدانم البته تقدس هم نباید قایل شوم برایش. محبت مادر به بچه اگرچه مقدس است، بچه مادر را از نیاز میخواهد. بزرگتر هم که بشود از عادت. بزرگتر هم که بشود عقلش اگر برسد، از معرفت، وگرنه باز هم از عادت. اینکه به تو عادت کردهام، بچهگانه هست، مقدس اما نه؛ از نیاز هست، عارفانه اما نه...
خوب و بدِ وابسته بودنم را فقط و فقط وابسته به دستگاهمختصاتی میبینم که از آن حرف میزنم. و چه دشوار اینکه روز به روز تعداد این دستگاههای لعنتی زیاد شود و من هنوز آن که لَخت است و نسبت به خودم بیحرکت را نیافته باشم.
دلم برایت تنگ شده.
If everyone cared and nobody cried,
If everyone loved and nobody lied,
If everyone shared and swallowed their pride,
We'd see the day, when nobody died.
بالایش که میبردند،
اجازه که هیچ... خبرش هم نکرده بودند.
به آنی دیده بود آن بالاست.
همزمان:
یک.
ترسید. بدجوری هم ترسید.
گفت. تاکید هم ورزید.
گفت من را بگذارید زمین. وقعی ننهادند.
خویشتن سیاه ‑و گاه سیاهتر از حقیقتِ سیاهیاش‑ نمایاند، تا مفَری شود.
[مفر از شرایط ناگوار. شرایط ناگوار ترس. ترس از آینده. آیندهای که شد.]
نشد.
دو.
خوشش آمد.
دنیا از بالا قشنگ بود. [قشنگتر نه، قشنگ.
مثل خیلی پیشترها. مثل.]
مهمتر مینمود. هم خودش، هم دنیا.
غره هم شد شاید. لذت است. آدم بود. آدم که نه. پسر آدم.
سه.
سنگ هم بود البته. ریز، درشت، خوب، بد.
بدترینش... شک کردم.
چوب بود شاید. از آنها که گیر اگر بکند لای چرخ، نه میشکند و نه پس میرود.
ارّه شاید.
شکست آخر؟ پس رفت؟
شک کردم...
محکم به زمین کوفتندش.
سگجان هنوز نفس میکشد که:
به آنی دیده بود آن بالاست.
همزمان:
یک.
ترسید. بدجوری هم ترسید.
گفت. تاکید هم ورزید.
گفت من را بگذارید زمین. وقعی ننهادند.
خویشتن سیاه ‑و گاه سیاهتر از حقیقتِ سیاهیاش‑ نمایاند، تا مفَری شود.
[مفر از شرایط ناگوار. شرایط ناگوار ترس. ترس از آینده. آیندهای که شد.]
نشد.
دو.
خوشش آمد.
دنیا از بالا قشنگ بود. [قشنگتر نه، قشنگ.
مثل خیلی پیشترها. مثل.]
مهمتر مینمود. هم خودش، هم دنیا.
غره هم شد شاید. لذت است. آدم بود. آدم که نه. پسر آدم.
سه.
سنگ هم بود البته. ریز، درشت، خوب، بد.
بدترینش... شک کردم.
چوب بود شاید. از آنها که گیر اگر بکند لای چرخ، نه میشکند و نه پس میرود.
ارّه شاید.
شکست آخر؟ پس رفت؟
شک کردم...
سگجان هنوز نفس میکشد که:
آن شیشه که سرمایهی
مغروری من بود
بردم به سر خویش و به پای تو شکستم
