تبليغاتX
ImageHost.org یادداشت‌های کریم
خُب واقعاً دلیلی هم ندارد که به صِرف اینکه یک نفر دارد می‌رود مثلاً مکه یا مدینه، تو سعی کنی اگر چیزی از او به دل داشته‌ای فراموش کنی یا ببخشی. از طرفی، منعی هم ندارد که او از تو بخواهد که چنین کنی، همانطور که هر زمان دیگری هم می‌توانست بخواهد. پس از این «بهانه» که دارد می‌رود بگذر، ببین می‌توانی ببخشی؟ اگر چنین کردی و گذشتی و با دلت هم توانستی کنار بیایی، بزرگی جانانه‌ای کرده‌ای.

عازم مکه‌ام و مدینه، و علی‌ای‌حال دعاگو!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 20:47  توسط کریم  | 

زیـن تـیـرگـیّ و تـاری دنــیـا دلـم گــرفـــت
زیـن راه پـر مـخـاطـره تـنـها دلـم گــرفـــت

زیـن صـبح و شـام یـکسره یکـجور و یکـنـوا
بی‌شـور و بی‌شـرر همه عـالم دلـم گرفت

نـالـه از این و آن و شکایت ز غیر و دوست
از بس شنیده‌ام که دو گوشم ز غم گرفت

نـاگـاه زان طـرف شـرری سوی مـن رسید
آتـش به جـان من زد و هـم در دلـم گرفت

یک لحظه چشم من به جمــالت نظر فکند
راه نـــفـس به کـل ز دم و بــازدم گــرفــت

خـیـزیــد زان طــرف شــرری، شـور زندگی
نـوری سـر و دلـم ز حــرم تـا حــرم گـرفـت

گویی که شام رَخت ز دنیای من ببـــست
کـارِ سـحـرگهـان و دگر صـبـحـدم گــرفــت

گفتم کنــار من چـو تـو مَـه چون در آیـدی؟
نـومیـــد در هــوای تو تـیــری زدم گــرفــت

مـاتـم ز هـجر یـار و فـراقـت ز کـوی دوست
چـشـمـان تو که دیـدم و زیر دو خَـم گرفت

هـم‌راز سـالیان تو، مـاتـم، چه شد کـریــم؟
در دل نشست عشق و ز من ماتمم گرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 12:13  توسط کریم  | 

باز هم صبح جمعه بود. رفته بودیم زیارت. دوتایی بودیم؛ یادت هست، میدانم. تند و تند نماز میخواندیم برای این و آن؛ برای پدر، مادر، برادر، دوست. این را هم باید یادت باشد که من با دو نفر از دوستان مشترک قهر بودم. یعنی آن دو نفر قهر بودند با من. کم و بیش هم در جریان بودی. خاطرت هست که گفتی برایشان نماز بخوانم؟ بی هیچ توضیحی منظورت را فهمیدم؛ مرام و اینها. خوب یک روز معلوم میشد آخر. همان روزی که فیلم کل زندگیام را قرار بود روی آن پردهی بزرگ بیاندازند تا همه ببینند خوب و بدِ لحظهلحظههایم را. همه میدیدند که من برای آندو نماز خواندهام. پیشنهادت خوب بود. یادت هست چرا گفتم نه؟ گفتم آدم یا باید بخواهد یک اتفاق بیافتد یا نخواهد، یا باید طرفدار باشد یا مخالف. من خیلی قاطع مخالف بودم. واهمهی آن پردهی کذا و یوم تبلی السرائر برایم زیاد بود. نمیتوانستم قبول کنم که بعضی، بعضی رازها، بدها، ظلمهایم را ببینند، بدانند. راست میگفتی، نماز اگر میخواندم یک امتیاز مثبت بود، ولی مساله این بود که آن نماز را اگر میخواندم، معنیاش میشد اینکه «وجود دارد چنین روزی»، اینکه «من منتظر آن روزم»، اینکه «من طرفدارم». من نمیخواستم طرفدار باشم؛ من مخالف بودم. خوب یکدیگر را فهمیدیم آن روز، حلاوت مفاهمهمان زیر زبانم هست هنوز.

سالها میگذرد، برادر. درست یادم نیست، هفت سال، هشت سال، نمیدانم... امروز ماندهام؛ درماندهام. بعد از این سالها، این روزها گاهی آرزو میکنم آن پرده آنقدر بزرگ و با جزئیات باشد، آنقدر واضح و ملموس باشد، آنقدر واقعی باشد تا همه چیز چشیده شود از روی پرده، تا مردمان همه اعصار بزیند آنچه را من میزیم امروز، تا...

پ ن: من وقتی می‌گویم  «تا مردمان همه اعصار بزیند آنچه را من می
زیم امروز»، منظورم «شادیهایمان را قسمت کنیم» نیست!
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 12:30  توسط کریم  | 

- ببخشید، عرض کردم نفری دویست تومَن.

- ایشون همسرم هستن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 19:29  توسط کریم  |