خداحافظی به معنای استعاریاش نیست در این نوشته. خداحافظی یعنی همین که بگویی خداحافظ و از دوستی جدا شوی تا فردایی، پسفردایی، هفتهی بعدی... همین.
دیگر هیچ خداحافظیای خداحافظی نیست؛ گذار است از سطحی از ارتباط به سطحی دیگر. مثلاً از دیدار به مکالمه تلفنی یا چت، از مکالمه به پیامک و قس علی هذا.
منکر محاسن پیشرفتهای تکنولوژی که نمیتوان بود؛ اما از این نقطهنظر خاص (ارتباطات) مضاری در پی دارد.
اینکه با دقت خداحافظی نمیکنی، نشان دارد از اینکه قدر مصاحبت را هم نمیدانی. دلیلاش واضح است، هر لحظه که اراده کنی، در تماس هستی. پس مهم نیست اگر حرفی را یادت رفت، مهم نیست اگر دلت تنگ شد، مهم نیست اگر... و نتیجهی اینها کمرنگ شدن قدردانی از همنشینی است.
دیگر آنکه خلوت را دستخوش تغییرات اساسی قرار میدهد. غرض معنای عامِ خلوت نیست (هر چند از آن هم دلخوری دارم)، بلکه خلوت در جریان یک رابطه است. دو دوست غالباً با هماند تا به فکرِ هم. اصلاً مجالی برای خودشان نمیگذارند که در خلوت فکر کنند به هم، به رابطه. تا فکری به ذهن یکی بیاید منجر میشود به نوعی دیگر از ارتباط؛ و خلوت، جای خود را به ارتباط تلفنی، پیامک، چَت و اینها میدهد. خلاصه آنکه فرصت فکر کردن به اجزاء رابطه، به طرف مقابل، به حسی که از رابطه درون تو هست و... همه و همه در حضورِ طرف دوم رُخ میدهد! برای طرف دوم هم اینچنین است.
اینها تنها آفتاش کاستن از شیرینی یک رابطه نیست. من معتقدم روندهای کلی را هم تغییر میدهد، تعادل را به هم میزند و در نتیجه رابطههایی سستتر را پدید میآورد. رابطهی «حضور-حضور-حضور» به مراتب کمعمقتر، کمحلاوتتر، فکرنشدهتر و شاید حتی کمدوامتر از رابطهی «حضور-خلوت-حضور» است به نظر من.
این حرفها مختص به نوعی خاص از رابطه نیست و من همه دوستیهایم را متاثر از این مسایل میبینم.
پ ن1: چهقدر سخت میشود نوشتنِ کمیطولانی وقتی از آن فاصله میگیری!
پ ن2: از روز اولی که شعار «هیچکس تنها نیست»ِ همراه اول را شنیدم ازش متنفر بودم؛ علتاش را هم نمیدانستم، حس بدی بهام میداد. حالا هرچه این تبلیغ حرفهای و کار شده و اصولی هم باشد، حال من را که به هم میزند.
*قیصر امینپور
