به نام خدا
امروز صبح من ساعت 9 از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. سپس پدرم به من گفت که امروز با او به گردش بروم و من هم قبول کردم و او گفت که برای من یک دانه کتاب می خَرَد و من کتاب خیلی دوست دارم. پدرم می گوید همه ی ایرانی ها کتاب دوست دارند٬ فقط زیاد وقت ندارند که آنها را بخوانند٬ بیشتر دوست دارند که آنها را بخرند و نگاه کنند و کلاً جاهایی که کتاب زیاد می باشد را دوست دارند. پدرم به من گفت تا حاضر شوم تا به بیرون و گردش برویم. او به من گفت که وضو هم بگیرم تا به نماز جمعه هم برویم. من وضو بلد هستم بگیرم. من گفتم که کتاب چه؟ پدرم گفت که اول نماز جمعه می رویم و بعداً کتاب. من به پدرم گفتم که امروز نمایشگاه کتاب هست و همه ی دوست های من به نمایشگاه رفته اند. پدرم قول داد که من را هم به نمایشگاه ببرد.
وقتی که به میدان انقلاب رسیدیم٬ پدرم به من کتاب فروشی ها را نشان داد و به من گفت که اینجا مرکز کتاب فروشی ها است. من خوشحال شدم چون من کتاب خیلی دوست دارم. سپس پدرم دست من را گرفت تا به جایی ببرد و سپس از دری وارد شدیم. چند نفر بودند که به همه دست می کشیدند. پدرم به من گفت که اینجا دانشگاه است٬ هر کس درسش را خوب بخواند اینجا می آید. من شاگرد اول کلاس هستم و تا به حال این همه شاگرد اول را با هم ندیده بودم. همه ی شاگرد اول ها نشسته بودند و یک نفر برای آنها حرف می زد. پدرم به من گفت که اینجا نماز جمعه است. من یاد گرفتم که شاگرد اول ها به نماز جمعه می آیند و دانشگاه محل برگزاریِ نماز جمعه می باشد.
پس از نماز جمعه با پدرم از دانشگاه رفتیم و سوار چند تاکسی شدیم تا به نمایشگاه کتاب برویم. پدرم دو تا دسته به من نشان داد که خیلی دراز بودند و گفت که اسم آنها گُل است. او گفت که آنها مالِ مصلّی هستند. من مصلّی را نمی شناسم ولی او خیلی پولدار است چون دسته هایش خیلی دراز بودند و من تا به حال دسته به این درازی ندیده بودم. من از پدرم پرسیدم که مصلّی کیست؟ او به من خندید و گفت مصلّی اسم یک مکانی است٬ نه آدم. او به من گفت که مصلّی اسم مکانی است که در آن نمایشگاه کتاب است. و من اصلاً نخندیدم. ما رفتیم و در آنجا کسی به ما دست نکشید ولی همه به هم می مالیدند٬ چون ما خیلی زیاد بودیم. من از پدرم پرسیدم که چرا اینقدر شلوغ است؟ پدرم به من گفت چون اینجا کتاب زیاد است و همه ی ایرانی ها کتاب دوست دارند. سپس پدرم یک شاهنامه ی فردوسی برایم خرید ولی چون سنگین بود خودش آن را تا خانه آورد.
در خانه من هر چه زور زدم نتوانستم آن را بخوانم و آن را به پدرم دادم تا برایم بخواند. پدرم گفت نباید زور بزنیم چون برایمان بد است. سپس من مشق هایم را نوشتم و خوابیدم.
این بود خاطره ی یک روزِ جمعه ی من.
پایان
